تبليغاتX
بنای عاشقی

بنای عاشقی
وبلاگ اختصاصی دانشجویان زبان و ادبیات فارسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد کرج 
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 2:15 ] [ گروه ادبیات ]

وقتی گریبان  عدم

با دست خلقت می درید
وقتی ابد  چشم تو را

پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمان ها می
 کشید
وقتی عطش طعم تو را 

با  اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود و نه دلی 

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا 

از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم 

شیطان به نامم سجده کرد!

 آدم زمینی تر شد و 
 عالم به آدم، سجده کرد
!

 

من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی 
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

از : دکتر افشین یداللهی


[ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 23:46 ] [ گروه ادبیات ]



اعترافات یک سارق مادرزاد

وودی آلن(1935)

از مجموعه داستان مرگ در می زند ترجمه ی حسین یعقوبی،چاپ هفتم، نشر چشمه



مطلب زیر قسمتی کوتاه از خاطرات ویرجیل آیوز Virgil Lves حال سپری نمودن نخستین دوره ی نود و نه ساله ی محکومیتش از چهار دوره حبس ابدی است که به آن محکوم شده است. آقای آیوز قصد دارد پس از آزادی به عنوان سفیر صلح سازمان ملل در یکی از کشورهای خاور میانه به جامعه جهانی خدمت کند:


بله، من دزدم. چرا ندزدم؟ جایی که من بزرگ شدم آدم باید می دزدید تا بتونه شکوم شو سیر کنه و زنده بمونه. بعد هم که خوب بزرگ شدم، مجبور بودم بدزدم تا بتونم به پیشخدمت ها ی رستوران انعام حسابی بدم. بیشتر برو و بچه ها ده دلار و پونزده دلار انعام می دادن; اما من کم تر از بیست تا نمی دادم که همین باعث می شد پیشخدمت ها بهترین سرویس رو به من بدن. تازه، همیشه هم دزدی واسه این چیزا نبود. خاطرم هست یه دفعه موقع سرقت از یه خونه، دو سه تا پیژامه دزدیدم چون پیژامه های خودم اصلا راحت نبود و مرتب پامو می خورد;یا یه دفعه چله ی تابستون از پشت بوم یه خونه چند تا زیر پیرهنی دزدیدم چون تو اون گرما با پیرهن رو اصلا نمی شد خوابید. این به هر حال یه راه زندگی بود، حالا گیریم خیلی شرافتمندانه و آدم حسابی پسند نبود. لابد فکر می کنین که من تربیت خیلی بدی داشتم. خب نیم تونم این حقیقت رو انکار کنم، بله بابای ما یعنی بابای من و آبجیم و داداشام، همیشه در حال فرار از دست پلیس بود. راستش رو بخوایید م نتا بیست و دو سالگی نتونستم ببینم دقیقا بابام چه ریخت و قیافه ای داره. سال های سال من فکر می کردم اون یه کوتوله ی ریشو با عینک شیشه تیره اس که همیشه ی خدا هم در حال شلیدنه(چون فکر می کردم قاعدتا در جریان این همه فرار از دست پلیس باید حداقل یه گلوله ی پلیس به پاش خورده باشه). اما اگه فکر نمی کنین که من دارم براتون چاخان می کنم باهاس بگم که بابای خدابیامرز من اون موقع که زنده بود یه آدم قد بلند و موبلوند شبیه اون مرتیکه سوئدی لیندبرگ Lindbergh خلبان بود. یه دزد حرفه ای بانک بود. من به دوره ی اوجش احترام می ذارم اما خودش باید حالی ش می شد که شصت و پنج سالگی یه سن استاندارد برای بازنشستگی تو این رشته س. اون باید کنار می کشید، اما این کارو نکرد. این بود که در حین آخرین سرقتش افتاد زمین و لنگش شکست و مجبور شد سال های آخر عمرش رو به جای این که مثل یه حرفه ای گوشه ی زندون بگذرونه روونه ی آسایشگاه سالمندان و معلولین بشه.

مامان هم یه جانی تحت تعقیب بود. البته، اون قدیم ندیما اوضاع مثل حالا نبود. زن ها از حقوق مساوی با مردها برخوردار نبودنو حقیقتش رو بخواین اصلا دنبال همچین چیزی هم نبودن. واسه زن جماعت سابقه ی جنایی برابر بود با دو بار لکه دار شدن دامن عفتش. یه همچین زنی واسه ادامه زندگیش تو جامعه، باید همیشه یه جورایی باج می داد و یا یه جورایی با سمی، طناب داری، چیزی خودش رو خلاص می کرد و دیگه ادامه نمی داد. البته بعضی از خانوما تو شیکاگوChicago ماشین می روندن؛ اما این ماجرا فقط وقتی شروع شد که آقایون راننده در سال 1926 اعتصاب کردن، چه اعتصاب وحشتناکی! تو اون هشت هفته بی ماشینی و کم ماشینی، صدای همه ی مردم در اومده بود؛ اما فلک زده تر از همه گانگسترا بودن که تو اون مدت اگه بانک می زدن مجبور بودن یا پیاده راهشون رو تا مخفیگاه گز کنن یا تو صف اتوبوس منتظر رسیدن ماشین وایسن، به هر حال داشتم از مامانم می گفتم. اوضاع بد جامعه واسه کار کردن یه زن اعث شده بود که اون نتونه به اندازه ی بابام فعال باشه و فقط تا شعاع دو تا خیابون بالا و پایین خونه مون دله دزدی و آفتابه دزدی می کرد. البته، حداقلش این بود که تا روز که تو نوادا Nevada به رحمت حق واصل شد حتی یه بار هم گیر نیفتاد.

...

در هفته های آتی ..ادامه خواهد داشت

[ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ 22:13 ] [ گروه ادبیات ]

چه جورها که کشیدند بلبلان از دی             به بوی آن که دگر نوبهار باز آید

باز هم بوی بهار از راه می رسد و نسیم خوش طرب انگیز بهاری، شکوفه های نو رس را به رقص در می آورد و بلبلان که فصلی را در جور و ستم سرما گذرانده اند با نغمه هایی پر از شوق، به شور و غوغا در می آیند. بلبلان با دیدن معشوقه های خود تاب و توان از دست داده و آنچه را که در دل داشتند، به لب می آورند. چون:

شب فراق که داند که تا سحر چند است؟       مگر کسی که به زندان عشق در بند است

و اما سیب سفره ی هفت سین، سیبی که که هر سال بر سر سفره با سرخی و زیبایی خود با ما همراه است. این سیب نشانه ی چیست؟ چرا هر سال در کنار آب و آیینه و... نو شدن سال را به نظاره نشسته است؟ آیا نشانه ی عشق و محبت و مهر نیست؟ همان عشقی که از ازل با ما بوده و تا ابد نیز با تمام انسان ها همراه خواهد بود؟ همان عشقی که معشوق ازلی در دل عاشقان خود قرار داده است. و به قول سعدی :    

به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست        عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست

به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح     تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم ازوست .....

بیایید این بار به این سیب، عاشقانه بنگریم و  از یاد نبریم که سیب عشق و ایمان، همیشه با ماست. وای از آن روزی که چهره ی سرخ سیب دلمان زیر گرد و غبار کینه ها و غرض ها پنهان بماند. در آن زمان است که باید به یاد این سخن سهراب سپهری بیفتیم که:  

زندگی خالی نیست. مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست. آری. تا شقایق هست، زندگی باید کرد. در دل من چیزی است، مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح ... .

                                                           نوروزتان خجسته، سیب سرخ دلتان سرخ تر باد

                                                                  آخرین روزهای اسفند ۹۰ - رضایی

 

[ جمعه 26 اسفند1390 ] [ 20:17 ] [ گروه ادبیات ]

 

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می‌بیند
از دور می‌گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!

اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می‌کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می‌خوانم
و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم

حس می‌کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می‌شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می‌پرستم

از جمله دیشب هم
دیگرتر از شب‌های بی‌رحمانه دیگر بود:
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جوراب‌هایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفش‌هایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه‌ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه‌ها را
دنبال آن افسانه‌ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه‌هایم
بوی غریب و مبهمی می‌داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده‌ی نامه
بوی تمام یاس‌های آسمانی
احساس می‌شد

دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیب‌هایم را
از پاره‌های ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم

دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سال‌ها پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست‌تر دارم

دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم

گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک
یک روز کامل جشن می‌گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می‌میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه‌های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می‌کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می‌کند

اما
غیر از همین حس‌ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است

                                                                   " قیصر امین پور"

[ چهارشنبه 10 اسفند1390 ] [ 0:4 ] [ گروه ادبیات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

وبلاگ اختصاصی
دانشجویان زبان و ادبیات فارسی

مدیریت :

استاد محمد علی رضایی
از اعضای هیئت علمی دانشگاه

همکاران وبلاگ:
منیره زینلی
رها رضایی
لیلا شهریاری
راضیه قندهاری
غزال علی بابایی

تلفن جهت تماسهای ضرورى:
09377807081

benaye_asheghi@yahoo.com
امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس