|
بنای عاشقی وبلاگ اختصاصی دانشجویان زبان و ادبیات فارسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد کرج
| ||||
|
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 2:15 ] [ گروه ادبیات ]
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید پیش از ازل می آفرید با اشک هایم می چشید من عاشق چشمت شدم چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد! آدم زمینی تر شد و
من بودم و چشمان تو
از : دکتر افشین یداللهی [ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 23:46 ] [ گروه ادبیات ]
اعترافات یک سارق مادرزاد وودی آلن(1935) از مجموعه داستان مرگ در می زند ترجمه ی حسین یعقوبی،چاپ هفتم، نشر چشمه
بله، من دزدم. چرا ندزدم؟ جایی که من بزرگ شدم آدم باید می دزدید تا بتونه شکوم شو سیر کنه و زنده بمونه. بعد هم که خوب بزرگ شدم، مجبور بودم بدزدم تا بتونم به پیشخدمت ها ی رستوران انعام حسابی بدم. بیشتر برو و بچه ها ده دلار و پونزده دلار انعام می دادن; اما من کم تر از بیست تا نمی دادم که همین باعث می شد پیشخدمت ها بهترین سرویس رو به من بدن. تازه، همیشه هم دزدی واسه این چیزا نبود. خاطرم هست یه دفعه موقع سرقت از یه خونه، دو سه تا پیژامه دزدیدم چون پیژامه های خودم اصلا راحت نبود و مرتب پامو می خورد;یا یه دفعه چله ی تابستون از پشت بوم یه خونه چند تا زیر پیرهنی دزدیدم چون تو اون گرما با پیرهن رو اصلا نمی شد خوابید. این به هر حال یه راه زندگی بود، حالا گیریم خیلی شرافتمندانه و آدم حسابی پسند نبود. لابد فکر می کنین که من تربیت خیلی بدی داشتم. خب نیم تونم این حقیقت رو انکار کنم، بله بابای ما یعنی بابای من و آبجیم و داداشام، همیشه در حال فرار از دست پلیس بود. راستش رو بخوایید م نتا بیست و دو سالگی نتونستم ببینم دقیقا بابام چه ریخت و قیافه ای داره. سال های سال من فکر می کردم اون یه کوتوله ی ریشو با عینک شیشه تیره اس که همیشه ی خدا هم در حال شلیدنه(چون فکر می کردم قاعدتا در جریان این همه فرار از دست پلیس باید حداقل یه گلوله ی پلیس به پاش خورده باشه). اما اگه فکر نمی کنین که من دارم براتون چاخان می کنم باهاس بگم که بابای خدابیامرز من اون موقع که زنده بود یه آدم قد بلند و موبلوند شبیه اون مرتیکه سوئدی لیندبرگ Lindbergh خلبان بود. یه دزد حرفه ای بانک بود. من به دوره ی اوجش احترام می ذارم اما خودش باید حالی ش می شد که شصت و پنج سالگی یه سن استاندارد برای بازنشستگی تو این رشته س. اون باید کنار می کشید، اما این کارو نکرد. این بود که در حین آخرین سرقتش افتاد زمین و لنگش شکست و مجبور شد سال های آخر عمرش رو به جای این که مثل یه حرفه ای گوشه ی زندون بگذرونه روونه ی آسایشگاه سالمندان و معلولین بشه. مامان هم یه جانی تحت تعقیب بود. البته، اون قدیم ندیما اوضاع مثل حالا نبود. زن ها از حقوق مساوی با مردها برخوردار نبودنو حقیقتش رو بخواین اصلا دنبال همچین چیزی هم نبودن. واسه زن جماعت سابقه ی جنایی برابر بود با دو بار لکه دار شدن دامن عفتش. یه همچین زنی واسه ادامه زندگیش تو جامعه، باید همیشه یه جورایی باج می داد و یا یه جورایی با سمی، طناب داری، چیزی خودش رو خلاص می کرد و دیگه ادامه نمی داد. البته بعضی از خانوما تو شیکاگوChicago ماشین می روندن؛ اما این ماجرا فقط وقتی شروع شد که آقایون راننده در سال 1926 اعتصاب کردن، چه اعتصاب وحشتناکی! تو اون هشت هفته بی ماشینی و کم ماشینی، صدای همه ی مردم در اومده بود؛ اما فلک زده تر از همه گانگسترا بودن که تو اون مدت اگه بانک می زدن مجبور بودن یا پیاده راهشون رو تا مخفیگاه گز کنن یا تو صف اتوبوس منتظر رسیدن ماشین وایسن، به هر حال داشتم از مامانم می گفتم. اوضاع بد جامعه واسه کار کردن یه زن اعث شده بود که اون نتونه به اندازه ی بابام فعال باشه و فقط تا شعاع دو تا خیابون بالا و پایین خونه مون دله دزدی و آفتابه دزدی می کرد. البته، حداقلش این بود که تا روز که تو نوادا Nevada به رحمت حق واصل شد حتی یه بار هم گیر نیفتاد. ...
در هفته های آتی ..ادامه خواهد داشت [ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ 22:13 ] [ گروه ادبیات ]
چه جورها که کشیدند بلبلان از دی به بوی آن که دگر نوبهار باز آید باز هم بوی بهار از راه می رسد و نسیم خوش طرب انگیز بهاری، شکوفه های نو رس را به رقص در می آورد و بلبلان که فصلی را در جور و ستم سرما گذرانده اند با نغمه هایی پر از شوق، به شور و غوغا در می آیند. بلبلان با دیدن معشوقه های خود تاب و توان از دست داده و آنچه را که در دل داشتند، به لب می آورند. چون: شب فراق که داند که تا سحر چند است؟ مگر کسی که به زندان عشق در بند است و اما سیب سفره ی هفت سین، سیبی که که هر سال بر سر سفره با سرخی و زیبایی خود با ما همراه است. این سیب نشانه ی چیست؟ چرا هر سال در کنار آب و آیینه و... نو شدن سال را به نظاره نشسته است؟ آیا نشانه ی عشق و محبت و مهر نیست؟ همان عشقی که از ازل با ما بوده و تا ابد نیز با تمام انسان ها همراه خواهد بود؟ همان عشقی که معشوق ازلی در دل عاشقان خود قرار داده است. و به قول سعدی : به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم ازوست ..... بیایید این بار به این سیب، عاشقانه بنگریم و از یاد نبریم که سیب عشق و ایمان، همیشه با ماست. وای از آن روزی که چهره ی سرخ سیب دلمان زیر گرد و غبار کینه ها و غرض ها پنهان بماند. در آن زمان است که باید به یاد این سخن سهراب سپهری بیفتیم که: زندگی خالی نیست. مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست. آری. تا شقایق هست، زندگی باید کرد. در دل من چیزی است، مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح ... . نوروزتان خجسته، سیب سرخ دلتان سرخ تر باد آخرین روزهای اسفند ۹۰ - رضایی
[ جمعه 26 اسفند1390 ] [ 20:17 ] [ گروه ادبیات ]
" قیصر امین پور" [ چهارشنبه 10 اسفند1390 ] [ 0:4 ] [ گروه ادبیات ]
|
||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||||